تبليغاتX
شب شعر

شب شعر

عاشقانه

 

درگاه

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم

من لاف  عقل میزنم این کار کی کنم

مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم

در کار بانگ بربط و اواز  نی کنم

از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

کو پیک صبح تا گله های شب فراق

با ان خجسته طالع فرخنده پی کنم

کی بود در زمانه وفا جام می بیار

تا من حکایت جم و کاووس کی کنم

از نامه سیاه نترسم که روز محشر

با فیض لطف او صد ازین نامه طی کنم


دوشنبه 25 خرداد1388 |

 

جان ناتوان

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این باری توان کرد

شب تنهایی ام در قصد جان بود

خیالش لطف های بی کران بود

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جانسوز

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صراحی گریه و بربط  فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت وقت است

که درد اشتیاقم قصد جان کرد


جمعه 22 خرداد1388 |

 

سخن شناسی

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نیی جان من خطا اینجاست

سرم به دینی وعقبی فرو نمی اید

تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان ودر غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که ازین پرده کار ما بنواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش  اراست

نخفته ام ز خیال که میپزد دل من

خمار صد شبه دارم شرابخوار کجاست

چنین که  صومعه الوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق بدست شماست

 

 


چهارشنبه 20 خرداد1388 |

 

خاک سر کوی یار

چر ا نه در پی عزم دیار خود باشم

چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی  و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم

ز محرمان سرا پرده ی وصال شوم

ز بندگان خداوند گار خود باشم

چو کار عمر نه پیداست باری ان اولی

که روز واقعه پیش نگار خود باشم

ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان

گرم بود گله ای راز دار خود باشم


سه شنبه 19 خرداد1388 |

 

روی همچو گل

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

روی رنگین را به هر کس می نماید همچو گل

ور بگویم باز پوشان باز پوشاند  ز من

چشم خود را گفتم  اخر یک نظر سیرش ببین

گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من

........


سه شنبه 19 خرداد1388 |

 

یاد

مرا بسپار در یادت . به وقت بارش باران . نگاهت گر به ان بالاهاست

ودر رقص دعا . قلبت مثال بید میلرزد .دعایم کن که من محتاج محتاجم 


دوشنبه 18 خرداد1388 |

 

یار

هر که با یار خوش است ما به غم یار خوشیم

گر چه سخت است ولی ما به همین حال خوشیم

 


یکشنبه 17 خرداد1388 |

 

اشنا

جانا ترا که گفت که احوال ما مپرس

بیگانه گرد و قصه ی هیچ اشنا مپرس

زانجا که لطف شامل و خلق کریم تست

جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس

خواهی که روشنت شود احوال سوز ما

از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس

من ذوق سوز عشق تو دانم  نه مدعی

از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس

هیچ اگهی ز عالم درویشی اش نبود

ان کس که به تو گفت که درویش را مپرس 

 


شنبه 16 خرداد1388 |

 

حدیث دوست

صبا در ان سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد 

 چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد  


جمعه 15 خرداد1388 |

 

گمشده

خدایا من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری. پس ای خدا هیچ میدانی که بزرگوار ان است که گمشده ای را به مقصد برساند .تا ابد محتاج یاری تو .رحمت تو . توجه تو . عشق تو . گذشت تو . عفو تو .مهربانی تو ..و در یک کلام ......محتاج توام

پنجشنبه 14 خرداد1388 |

 
 

پیوند ها

سکوت دل

زیباترین سخن از کیست؟

دل سپرده

سايه صبور

شبنم سحرگاهی

زندگی

قالب وبلاگ

 

امکانات جانبی

RSS 2.0


www.irLearn.com


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

 

Weblog Themes By Pars Theme