|
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نیی جان من خطا اینجاست
سرم به دینی وعقبی فرو نمی اید
تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان ودر غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که ازین پرده کار ما بنواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش اراست
نخفته ام ز خیال که میپزد دل من
خمار صد شبه دارم شرابخوار کجاست
چنین که صومعه الوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق بدست شماست
|