تبليغاتX
شب شعر

شب شعر

عاشقانه

 

چه کنم با دل خویش؟؟؟...

چه کنم با دل خویش ؟؟؟...

 آه آه ...... از دل من ...

که از او نیست بجز خون جگر حاصل من ...

 وانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش. ..

چه کنم با دل خویش ؟؟؟...

چه دل مسکینی   که غمین می شود از غم هر غمگینی...

 هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی میش...

  چه کنم با دل خویش ؟؟؟...

  در دلم هست هوس.  که رسد در همه احوال بدرد همه کس ...

 چه امیری متمول چه فقیری درویش ...

 چه کنم با دل خویش ؟؟؟...

  طفل عریانی  دید  چشم گریانی و احوال پریشانی دید...

  شد چنان سخت پریشان  که مرا ساخت پریش ...

 دید گر دید فقیر   بهر نان گرسنه  آنگونه از جان شده سیر  ... 

 دل من سوخت بر او یا جگر من شد ریش ...

  چه کنم با دل خویش؟؟؟... چه کنم ؟؟؟

 دل نگذارد که برم حمله برو   زارم از دست عدو  ...

 بسکه محتاط ببار امده و دور اندیش  ...

 چه کنم با دل خویش؟؟؟...

   گر در افتم با مار   نیست راضی دل من تا کشم از مار دمار ...

 لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش ...

 چه کنم با دل خویش  ؟؟؟...

 دارد این دل اصرار  که من امروز شوم  بهر جهانی غمخوار ...

  همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش ...

 چه کنم با دل خویش ؟؟؟...

از برای همه کس  دل بیرحم  درین دوره بکار اید و بس ...

 نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش .. .

 چه کنم با دل خویش؟؟؟...  

 چه کنم با دل خویش ؟؟؟...

 


پنجشنبه 28 شهریور1387 |

 

خوش بحال غنچه های نیمه باز

بوی باران.بوی سبزه... بوی خاک... شاخه های شسته...

 باران خورده... پاک...آسمان  آبی و ابرسپید...

برگهای سبز بید... عطر نرگس...رقص باد...

 نغمه ی شوق پرستو های شاد ...

خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک میرسد اینک بهار ...

خوش بحال روزگار ....

خوش بحال چشمه ها و دشت ها ....

 خوش بحال دانه هاو سبزها...

خوش بحال غنچه های نیمه باز ...

خوش بحال دختر میخک  که میخندد بناز...

خوش بحال جام لبریز از شراب ...

خوش بحال آفتاب  ...

ای دل من گر چه در این روزگار ....

جامه ی رنگین نمیپوشی بکام ...

باده ی رنگین نمی بینی  بجام ...

 نقل و  سبزه در میان سفره نیست ...

جامت از آن می که می باید تهی است...

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم...

 ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب .....

 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار .......... 

 


پنجشنبه 28 شهریور1387 |

 

هیچ مگوی

چهره ی زرد مرا بین مرا هیچ مگوی..

 درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگوی ...

 دل پر خون نبگر چشم چو جیحون بنگر....

   هر چه بینی بگذرچون وچرای هیچ مگوی.....

     توچو سرنای منی بی لب من ناله مکن .....

           تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگوی ........

                  ای خیال تو بیامد به در خانه دل .........

                        در بزد گفت بیا در بگشای هیچ مگوی........

                               گفتم ار هیچ نگویم روا میداری..............

                                    اتش گردی و گوئی که درا هیچ مگو.......

                                         هم چوگل خنده زد و گفت دار تا بینی....

                                             همه اتش سمن وبرگو گیاه هیچ مگوی   


چهارشنبه 27 شهریور1387 |

 

فرصتي براي دوست داشتن

 

يک روز صبح زود چشمهايم را باز مي کنم فرشته اي بالها يش را به صورتم مي زند و مي گويد:

اين آخرين است که خورشيد را مي بيني .

مي تواني تا غروب کنار پنجره بايستي و با آسمان و پرنده هايش حرف بزني.

مي تواني مشقهاي کودکي ات را تمام کني.

مي تواني آخرين سطر نامه ات را بنويسي

مي تواني زانو به زانوي خدا بنشيني و گناهان ريز و درشت و تکراري را بشماري و يک دل سير گريه کني.

وقتي فرشته به سوي بينهايت پر مي کشد يادم مي افتد هنوز کار هاي زيادي هست که انجام

بدهم. بايد صندلي خالي ام را کنار گلدانهاي شمعداني بگذارم

با ابرهاي دلتنگ راه بروم .ارام و بي صدا با آرزوهايم خداحافظي کنم.

عکس عشقم را ببوسم

بايد دلها ئي را که شکستم از نو بسازم و سرانجام خدارا سپاس گويم.

فرشته خيلي دور مي شود ولي من با همه ي وجود فرياد مي زنم :

اي فرشته مهربان ...از خداوند بزرگ بخواه فرصتي ديگر به من بدهد.

فرصتي براي دوست داشتن

يک روز کافي نيست.

باور کن هنوز به خيلي ها نگفتم که دوستشان دارم
به من مهلت بده...................


دوشنبه 18 شهریور1387 |

 

گفتی ، گفتم ... (عاشقانه)

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

از: سیمین بهبهانی


یکشنبه 10 شهریور1387 |

 

   دوست داشتن همیشه گفتن نیست ...
   گاه سکوت است .......گاه نگاه ...........
   غریبه این درد مشترک من و توست که گاه نمیتوانیم
   در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم ....
   بعد از رفتنت فقط من موندمو روزایی که بی تو تکرار میشدن من هم تو خلوت شبای
   بی ستارم از به تو اندیشیدن عادتی ساخته بودم دراز به درازای آرزوهایی که برات داشتم ......


ادامه مطلب

شنبه 2 شهریور1387 |

 

افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم

 

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !

 رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...

 تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...

افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !

من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........

قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

 گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

 بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

 به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

 به حرمت بوسه هایمان ! نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

 قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ...


جمعه 1 شهریور1387 |

 
 

پیوند ها

قالب وبلاگ

 

امکانات جانبی

RSS 2.0


www.irLearn.com


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

 

Weblog Themes By Pars Theme