X
تبلیغات
شب شعر

شب شعر

بی تو ای صاحب زمان بی قرارم هر زمان از غم هجر تو من دل خسته ام همچو مرغ بال و پر بشکسته ام

شب به هم در شکند زلف چلیپایی را.. صبحدم سر دهد انفاس مسیحایی را .. گر از ان طور تجلی به چراغی برسی ..  موسی دل طلب و سینه سینایی را ..  گر به ایینه سیماب سحر رشک بری ..  اشک سیمین طلبی ایینه سیمایی را .. رنگ رویا زده ام بر افق دیده و دل ..  تا تماشا کنم ان شاهد رویایی را .. از نسیم سحر اموختم و شعله شمع .. رسم شوریده گی و شیوه شیدایی را .. جان چه باشد که به بازار تو ارد عاشق .. قیمت ارزان نکنی گوهر زیبایی را ..طوطیم گویی از ان قند لب اموخت سخن .. که به دل اب کند شکر گویایی را ..دل به هجران تو عمر بست شکیباست ولی .. بار پیری شکند پشت شکیبایی را ...........


نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 3:47 توسط نور| |

کاش میدانستی بعد از ان دعوت زیبا به ملاقات خود من چه حالی بودم ..خبر دعوت دیدار چو از راه رسید ..پلک دل باز پرید ..من سراسیمه به دل بانگ زدم ..افرین قلب صبور.. زود برخیز..  عزیز خاطرم را گفتم ..زودتر راه بیفت هر چه باشد بلد راه تویی ..ما یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی ..بغض در راه گلو گفت مرحمت کم نشود ..گویا با من بنشسته دگر کاری نیست ..جای ماندن چو دگر نیست از اینجا بروم ..مژده دادم به نگاهم ..گفتم نذر دیدار قبول افتاده است  و تپش های دلم را گفتم  اندکی اهسته  ابرویم نبری ..عقل شرمنده به ارامی گفت راه را گم نکنیم ..خاطرم خنده به لب  گفت نترس نگران هیچ مباش  سفر منزل دوست  کار هر روز من است ..چشم برهم بگذار دل تو را خواهد برد ..وه چه رویای قشنگی دیدم ..خواب  ای موهبت خالق پاک .خواب را دریابم .که تو را در خواب .مرا خواهی خواست   که تو مرا در خواب خواهی خواند وتو در خواب به من خواهی گفت تو به دیدار من ا  ..اه کاش میدانستی بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی دارم پلک دل باز پرید ....خواب را دریابیم ..من به میهمانی دیدار تو می اندیشم .......
نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 3:27 توسط نور| |

تو در من ان تب گرمی که ابم میکند کم کم       نگاهت نیز چون مستی خرابم میکند کم کم       منم ان کهنه دیوار به جا از قلعه های سنگ         که باد و افتاب اخر خرابم میکند کم کم ......


نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 1:15 توسط نور| |

شبی به حلقه  درگاه دوست دل ببندیم     اگر چه وا نکند .دست کم دری بزنیم        تمام حجم قفس را شناختیم بس است        بیا به تجریه در اسمان پری بزنیم....
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 18:32 توسط نور| |

گریه کن جدائیا ما رو رها نمیکنن .ادما انگار برای ما دعا نمیکنن. گریه کن  حالا حالا باید از هم جدا باشیم .بنشینیم منتظر معجزه خدا باشیم  .گریه کن  سبک میشی .روزهای خوب یادت میاد .گرچه توتقویمامون  نیستن اون روزا ز یاد .گریه کن .برای قولی که بهش عمل نشد .واسه مشکلاتی که بودش و هست وحل نشد وگریه کن واسه همه .واسه خودت برای من........


نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 18:15 توسط نور| |

امید داشتی چو قدت کمان شود.   چونان عصای دست تو را رهبری کنم.    در اسمان تیره شبهای پیری ات.   چون اختر ان روشن بازیگری کنم .  اما دریغ انچه تو میخواستی نشد.   من انکه ارزوی تو اش ساخت نیستم


نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 1:9 توسط نور| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin