|
امید
|
|
|
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی نه غمگساری نه به انتظار یاری , نه ز یار انتظاری غم اگر به کوه گویم یگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان که به هفت اسمانش نه ستاره ای ست باری چه حیف بودی که چنین زکار ماندی چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید ان که ماهی به تو پرتوی رساند دل ابگینه بشکن که نماند جز غباری همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد دگرای امید خون شو که فرو خلید خاری
|
|
دوشنبه 20 مهر1388 |
|
|
| |